به نام خدادر من یک دختر سرخپوست زندگی می کند که در شهر بی تاب می شود. حجم ساختمان ها و ماشین ها و آسفالت خیابان ها که از یک حدی بیشتر شود، نفسش می گیرد. تک درخت های حاشیه اتوبان خیلی وقت ها ماسک اکسیژ
به نام خدادست فاطمه را گرفته ام و و داریم میگردیم صندلی ای برای نشستن پیدا کنیم که یکدفعه یکی رو می کند سمتم: سلام استاد. چشم های گردم تنها چیزی است که از بالای
ماسک معلوم می شود: واقعا منو شناخت